خاطرات بهار91 اسراءجون
تاتا عباسی خدا منو ندازی اگه بی آی بدازی ببلِ بابا بدازی. پنج تن رو خیلی وقته میگه من میگم الله میگه محمد میگم علی میگه فاطمه اسن حشین. خیلی جالب. 11 اربیهشت با هم رفتیم ساری واسه کتاب تو خیابون با خودش میگفت عمه - عم - داداشی- نرسِ - بهدی - بابا. باهم رفتیم بستنی خوردیم. اسرا هر چی بخواد میگه من خودم. خیلی شیرین شد میگه بریم وقتی گوش نمیکنیم الکی میگه جیش دارم. این روزها دیگه میتونه جمله بگه خیلی شیرینه. اسرا عکس مامان بزرگشو میبینه میگه ننه ما بهش یاد دادیم. رفتیم تو حیاز مدرسه بازی کنیم محمد و نرگس به اسماعیل میگفتن دایی اون هم میگفت دایی. خیلی خوشحال بود. خیلی ...
نویسنده :
عطیه ریاحی
11:00



